|
یک پسری عاشق یه دختر نابینایی بود . اون دختر همیشه به پسره میگفت اگر یه روزی من بینایی چشمام رو بدست بیارم هیچوقت تو رو ترک نمیکنم ... روزها گذشت و یه نفر حاضر شد چشماش رو به این دختر نابینا اهدا کنه ... وقتی دختر بینایی خودش رو بدست آورد به دوست عاشق پیشه خودش گفت : من دوست نابینا نمیخوام . اون پسر لبخند تلخی زد و گفت : اگر میخواهی منو ترک کنی هیچ اصراری نمیکنم ولی مراقب چشمای من باش ... + نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 20:40 بقلم: یگانه |
نظرررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر می خوام! + نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 10:33 بقلم: یگانه |
دردی درون دلم پیچ می خورد از ۳۹۵ روز پیش گفتی بیا سر ساعت ، قرار قبل ... من با تمام دلهره بی آنکه شانه ای ، حتی زده باشم به موی خود از ساعت قرار تا چندین هزار ثانیه بعد از شروع آن با چشمهای خیس منتظرت بودم و تو .... حالا تو ۳۹۵ روز بی منی من ۳۹۵ بار می شود هر روز، می روم آنجا قرار قبل میدان انتظار سر ساعت .... و تو هنوز ......
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386 20:50 بقلم: یگانه |
چند تا عکس ناززز میذارم براتون توی ادامه مطلب نبینی ضرر کردی...با چند تا متن قشنگ...بیا کارت دارم...نظررررررر یادت نره ها.... ادامه مطلب + نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386 7:14 بقلم: یگانه |
خانه دوست كجاست؟ در فلق بود كه پرسيد سوار. آسمان مكثي كرد. رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شنها بخشيد و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت: كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است ميروي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در ميآرد، پس به سمت گل تنهايي ميپيچي، دو قدم مانده به گل، پاي فواره جاويد اساطير زمين ميماني و تو را ترسي شفاف فرا ميگيرد. در صميميت سيال فضا، خشخشي ميشنوي: كودكي ميبيني رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه نور و از او ميپرسي خانه دوست كجاست؟ + نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386 14:10 بقلم: یگانه |
تو كه مي دونستي من طاقت دوري تو ندارم مي تونستم وقت گريه سر رو شونهات بزارم چرا رفتي چرا رفتي ...! همش بهونه ميگره ميخواد تو رو ببينه دلم تنگه ديدنت داد ميزنه تو سينه همش بهونه ميگره ميخواد تو رو ببينه بي تو شبهام پر از غمه پر از سكوت و ماتمه دلم ميخوام يه روز بيايي نگات كنم يه عالمه بگم دوست دارم ولي هرچي بگم بازم كمه دلم تنگه ديدنت داد ميزنه تو سينه همش بهونه ميگره ميخواد تو رو ببينه + نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386 5:50 بقلم: یگانه |
من تمام واژه ها را٫ در تو پیدا کرده ام
برکه ی احساس خود را٫ با تو دریا کرده ام با تو من در کوچه های فاصله گم می شوم بی تو اما در حریم دل٫ چه غوغا کرده ام می شوم شولای احساسم به رنگ غصه ها هر کجا با غفلتم٫ لطف تو حاشا کرده ام با منی ای نازنین اما جدا از من چرا؟! وامق دل را اسیر کوی عذرا کرده ام + نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386 15:28 بقلم: یگانه |
قلمت را بردار
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386 14:47 بقلم: یگانه |
زن و مرد جوانی سوار بر موتورسیکلت گرم صحبت بودند . مرد خیلی سریع می راند. + نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386 13:51 بقلم: یگانه |
خسته شدم از بس انتظار اون چشمای نازتو کشیدم!دلم برای اون چشمای نازت یه ذره شده!دوست دارم با تو باشم اماااااا........!اما انتظار برای تو هم قشنگه!سعید گلم منتظرت میمونم تا اخر عمر!منو تو با هم پیمان بستیم تا اخر عمر با هم بمونیم!من پیمان شکن نیستنم!تا اخر عمر منتظرت میمونم گله من!دوستت دارم خیییییییلی زیاد! + نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386 5:52 بقلم: یگانه |
|