|
امروز داشتم فکر میکردم.....به همه چی....چقدر عمرمو تلف کردم....یادمه یه بار به سعید گفتم از جدایی میترسم...گفت نترس من به خودم ایمان دارم....کو اون ایمان؟....بیخیال...دیگه نه سعیدی هست....نه علاقه ای.....نه دلی که بهش بدم....نه صبری که نازشو بکشم.....از زندگی میترسم....میترسم خدا هم قهر کنه.....بره از پیشم.....چقدر غریبم من.....امروز توی وبلاگ ها میگشتم....دیدم همه از عشقشون حرف زدن....وای خدا....این وبلاگ هم یه روز مال عشق من بود....یعنی اونا هم مثه من از هم جدا میشن؟....پایان همشون جداییه؟....خداااااا
پ.ن۱:خدایا عاشقان را غم مده........ ۲:عشقم ...مهربونم....بهترینم.....دوستت دارم......نا امیدم نکن....(b) ۳:وقتي تو ميري عزاي درياست.......چون بي اسمون اون خيلي تنهاست..... + نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 21:0 بقلم: یگانه |
کاش میشد عشق را تهدید کرد مدت لبخند را تمدید کرد
کاش میشد در میان لحظه ها لحظه ی دیدار رانزدیککرد.... سلام....دلم گرفته ....مثه همیشه....دنیا خیلی کثیف شده...مگه نه؟....ادم ها بی وفااااااااا........این کلی درده به خداااااا........خدایا چرا دنیا اینجوری شده؟دارم دق میکنم.....زندگی ها همه سخت....دل ها بی عشق....خدایا بازم خودت...... پ.ن۱:از نظر هاتون ممنون....بازم منتظرم.... ۲:عشق جدیدم....با تمام وجودم دوستت دارم...هر چند......بی وفا نباش..... ۳:شکسپیر میگه:یا به اندازه ارزوهات تلاش کن یا به انداره تلاشت ارزو کن... موفق باشین................. + نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387 21:13 بقلم: یگانه |
سلام....اخه زور نمیگه؟...ببیین توی وبلاگ هم بهم زور میگن....اینهمه درددل بعد فقط ۲تا نظر اونم به زور برات بزارن....یعنی اینقدر دنیا بی وفا شده؟ پ.ن۱:ثابت کن دوستمی.....یه یادگار از خودت بزار....منتظرماااااا..... پ.ن۲:تبسمم کجایی؟...ردپایی ازت نیست....دلم برات تنگیده..... پ.ن۳:زندگی شاید ان جشنی نباشد که انتظارش را داشتیم اما حالا که دعوت شدیم بزار زیبا برقصیم.... چ
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 22:2 بقلم: یگانه |
سلام...خسته شدم به خدا....از این درس های لعنتی...دیروز معلم داشتم...چون درس نخونده بودم اعصابش خرد شد...اخه اینم درسه؟شیمی ...اخه چرا نمیفهمن نمیتونم درس بخونم...بابا به خدا کلی فکر تو سرمه...چه جوری از توی این فکرها بیام بیرون؟...سر درد عجیبی دارم...دلهوره امتحانات رهام نمیکنه...اما نمیتونم بخونم اینو به کی بگم خداااا.....هر کی ندونه تو که میدونی.....دیروز دوستم دلارا اومد پیشم...فقط برای چند لحظه توی بغلش اروم گرفتم منو اون دوستای جون جونیم....کاش کسی جدامون نکنه....مثه منو تبسم.....بی معرفتا یادی از ما نمیکنن.....خدایا دلخوشیم به این روزاست....زندگی برام معنی ندارن....اگه کارنامه بدن وضع بد تر میشه....واسه خلوص نیت باهات لحظه شماری میکنم خدای خوبم....منو ببخش واسه همه کارهام.... پ.ن:فقط التماس دعا.....همین....
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 9:12 بقلم: یگانه |
اگه شکستن قلب و غرور صدا داشت عاشقان سکوت شب را ویران میکردند.....
سلام...بازم کلی فکر روی سرم هجوم اوردند...امتحانات...عشق...دلتنگی...فکر کردن به همه اینا...مامان بابام...دوستام...خدای مهربون که همیشه منتظر کمک هاشم...ویه ادم که داره به سختی زندگی میکنه اون منم من....دارم نا شکری میکنم...مگه نه؟...خدا قهرش میگیره؟دلم تنگه واسه یه رکعت نماز....خلوت با خدا.....کلی گریه و التماس به خدای خودم...........خداوندا بازم میگم...کمکم کن............ پ.ن۱:سرنوشت دیگه چی رقم زده؟....یعنی میشه به ارامش برسم؟ پ.ن۲:نظر میدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ شهادت حضرت فاطمه رو تسلیت میگم........ + نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387 11:5 بقلم: یگانه |
بگذار صادقانه بگویم دگر شکسته ام........ بیزار از خود و از شب و از سیاهی.... دیگر مجالی برای نفس کشیدن نیست ...... دیگر نویدی برای گریستن نیست. اینجا تمام غمها دست دوستی بر من میزنند ..... اینجا دلم در انتظار کیست....؟ من میمانم میدانم میسوزم من میمانم میدانم میپوسم. دل خوش میکنم که غمها نابود میشوند ... بیهوده نشسته ام.................! در این اتاق هیچ راه عبور نیست....... توی ثانیه های غصه و درد یک دل و تنها میمونم ..... دل خوشم با این سیاهی و با این شب ای دل هر جور میخواهی گریه کن. من تو را تنها گذارم تو گریه کن....! + نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387 12:47 بقلم: یگانه |
بعد از غروب یه ستاره به افتاب گردون چشمک زد اما افتاب گردون سرشو پایین انداختو گفت هنوز به خورشید وفا دارم.... سلام دوستان...باز اومدم...نمیدونم بعد از این همه دوری چی بگم...از زندگیم؟...از عشق؟...از دلتنگیام؟...از اعصاب خوردیام؟...نمیدونم خدا توی این روز کثیف چی واسم رقم زده...یه اعصاب خردی؟کاش منم مثه تبسم کلی دوست خوب داشتم...حیف که دوستای من اندک اند .... پ.ن۱:خداوندااااا مثله همیشه محکوم به زندگی روی این کره خاکی هستیم...بندگیتو شکر...اما خداوندا خودت کمکون کن....... پ.ن۲:دیگه از اون عشق کثیف هیچی نمیخوام...هیچی...تازه خودمو دریافتم...عشق دیگه واسم معنی نداره... پ.ن۳:خسته ام از دست پسرها...همشون میخوان با ادم دوست شن...نمیدونن من یه زخم عمیق ازشون دارم که نمیخوام تکرار شه....همین دیروز ۸نفر بهم پیشنهاد سکس و دوستی دادن....خدایا این چیزا عذابم میده...چرا یه پسر خوب نیست؟بازم کمکم کن...... پ.ن۴:تبسسم تنها کسی هستی که واقعا بهت اطمینان دارم...تنها کسی هستی که حس میکنم خاطرمو میخواد....پس تو یکی تنهام نذار...دوستت دارم..... و فعلا خداحافظ....التماس دعا............. + نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387 10:35 بقلم: یگانه |
من برگشتممممممممممممممممممممممممممممممممممممم + نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 13:42 بقلم: یگانه |
|