|
تا کی باید بدوم؟به عبارتی سگ دو بزنم؟بابا از زندگی خسته ام اینو باید به کی بگم؟.......نمیدونم چرا ارامش به من نیومده......زندگی همش شده نفرت ....خستگی.......از هیچ چیز لذت نمیبرم......هیچ چیز.....دیروز کلاس زبان داشتم.....تو ای بهونه ام اومدی دنبالم.....اخه چرا نمیفهمی؟نمیفهمی دوستت دارم.....اگه هم بهت بگم سریع مغرور میشی.....دیگه محل نمیدی....سریع قهر میکنی......هزار نفر که من نمیخوامشون دارن واسم سرو دست میشکونن....اما من تو رو میخوام.....کاش فقط یه لحظه از تو اون همه رفاه میومدی بیرون....اونوقت میفهمیدی......اشتباهت همین جاست....سختی نکشیدی....نمیدونی مشکلات یعنی چی؟!!!.......امروز هم که گفتی از اخلاقم خوشت نمیاد......اخه چرا؟؟؟...چرا فقط بدی هامو میبینی.......دارم دلسرد میشم......خدایا چی کار کنم؟ + نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387 16:51 بقلم: یگانه |
وایییییی.......یه روز وحشتناک دیروز توی دفتر خاطراتم رقم خورد......دیروز کارنامه دادن.....بابام قسم خورد که دیگه نذاره برم مدرسه......اما مامان با کلی خواهش و التماس راضیش کرد.....وای همش کابوس....دیشب همش کابوس دیدم......حالم گرفته شد.......حالا واسه درس ریاضی بشین تابستونو درس بخون.......بابا قول داده اگه ریاضیمو شهریور ۱۷به بالا شم واسم گوشی ۸۸۰۰بخره..... پ.ن۱:زندگی همش چرت و پرته......... ۲:تبسمم اعصابش خرده......براش دعا کنینن......بمیرم الهی....... ۳:دلارا دوستم هم دست کمی از من نداره....واسه اونم دعا کنین..... ۴:اگه چیزی واسه دعا موند واسه من بکنید....... ۵:حالم از پسر ها بهم میخوره.....تا کی اینو بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ۶:دلتنگتم............میفهمی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ۷:دلم یه مسافرت شمالی توپ میخواد........ ۸:روز مادر به همتون مبارک........بانوی دو عالم تولدت مبارک...... ۹:بازم التماس دعا.... + نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387 11:57 بقلم: یگانه |
زندگی صحنه زیبای هنر مندی ماست هر کسی نغمه خود خواندو از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست خرم ان صحنه که مردم بسپارند به یاد...... دیروز شاید یکی از روزهای خوب زندگی واسم رقم خورد........با مامی و پاپا و عمه رفتیم یه مسافرت کوچیک اطراف شهرمون......۲ساعتی میشد که توی راه بودیم......اما خدایی کلی خندیدیم......از دست بابایی...عمه.....خدایی کلی صفا داد........به قول خودم الکی خوش بودیم.........برگشتنه هم رفتیم توی گندم ها عکس گرفتیم.....کیمیا خواهر کوچولوم هم کلی تخس بازی در اورد......قراره چند روز دیگه این مسافرت هامون تکرار شه.........خلاصه دیروز توی دفتر خاطرات ذهنم به عنوان یه خاطره خوب ثبت شد.......... پ.ن۱:از فردا قراره دوره ای جدید در زندگی من رقم بخوره......شاید تولدی نو........و تو ای مهربونم تنها کسی هستی که منو همراهیم میکنی..........قول دادی برام بهترین باشی و این بهترین توشه واسه سفریه که پیش رو داریم.............. ۲:از امروز دوباره کلاس زبان......بابا مخم هنگ کرد از بس انگلیسی حرف زدم.......قاط زدم .......... ۳:خاک بر سرم........پس فردا کارنامه میدن.......بدبخت میشم............................. ۴:خبری از مهرو عاطفه نیست.......دلم واسه صدات تنگ شده..........مرا به یاد بیار........ ۵:خدایا بیقرارتم................دوستت دارم................................. + نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387 10:36 بقلم: یگانه |
|