|
دوباره سلام.....یادتونه ازتون خداحافظی کردم؟؟؟؟...چقدر هم تلخ بود......به خاطر کسی که براش احترام قایل بودم؟؟؟؟......حالا قراره دوباره برگردم.......چون اون یه نفر داره واسه همیشه منو ترک میکنه.......خیلی گریه کردم......گریه که کار شبونه امه......کار همیشه.......بدنم سسته......کارم به بیمارستان نکشه خیلیه......سر درد امونمو بریده....از صبح تا حالا ۳بار تیغو رو رگهام گذاشتم.....اما یه حسی وجودشو ازم گرفته.......لازم بشه میزنمش.......خودمو یه روانی میپندارم......یه روانی......خود زنی.....گریه......دیوونه بازی؟؟؟؟.......حوصله ندارم.....هر چی بد بختیه مال منه....چرا؟؟؟؟؟؟؟؟ + نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 17:32 بقلم: یگانه |
سلام...... امروز یه حس عجیب دارم.....یه حس خاص.....نمیدونم بده یاخوب....اما مرور بعضی خاطراتم حس خوبی داره......دیروز واسم شد یه تجربه.....یه امتحان......خوب بود......به قول خودم دوست داشتم پ.ن۱: ۳۱مرداد تولدمه......یه وقت کادو نیارین هاااااا....... ۲:خیلی وقته ندیدمت....از دیروز تا حالا......چه بده دوریت......دیروز بهت گفتم یعنی میشه یه روز مال خودم شی؟.......یعنی میشه؟؟؟؟؟ما از این شانسا نداریم....به قول سحر اقبالمون لاهوریه......خدایا نگیرش از من....... ۳:تبسمم.....نیاز داره به دعاتون......من هیچی.....میشه دعاش کنین؟ ۴:چرا هر کی به ما میرسه یا میگه درس بخون یا واسمون شوهر پیدا میکنه؟این شوهر عمم گیر داده....یه شوهر خوب برات پیدا کردم........ ۵:دلم میخواد برم شمال.......لب دریا.......به قول ماما نم با نامزدت.......وااااای نگوووووو........ ۶:من سراسر گناهم....هر کی به ما میرسه میگه عاشقم.....هیچ کدومم مرد عمل نیستناااا......فقط حرف میزنن......تازه من فقط یکیو میخوام.... ۷:التماس دعا.....سر نمازاتون مارو از یاد نبرین...... ۸:بدرود................. + نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387 16:1 بقلم: یگانه |
عید مبعث مبارک....... + نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387 17:3 بقلم: یگانه |
|