دلم می خواست :دست عشق چون روز نخستین
هستی ام را زیرور می کرد!!!!!
می ترسم از دل بستن به تو
می ترسم
می ترسم چون عشق نخستین بروم ز خیال تو.....!
در پی آن نگاههای بلند
حسرتی ماند و آه ها بلند
گفته بودی که چرا محو تماشای منی؟
آن چنان مات که یک دم مژه برهم نزنی.....!
دانی که ز عشق تو چه شد حاصل من
یک جان و هزار گونه فریاد از تو...!؟
بی تو مهتاب
شبی باز از آن کوچه گذ شتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم...
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 18:47 بقلم: یگانه
|