فقط خداوند و خود من آن چه را که در قلبم مي گذرد، مي دانيم.
دوست دارم سينه ام را بشکافم، قلبم را از آن بيرون بکشم و در دستانم بگيرم تا همه بتوانند آن را ببينند. زيرا انساني که خود را براي خويشتن آشکار مي کند، آرزويي شگرف تر از آن ندارد که ديگران درکش کنند. همه ی ما اشتياق ديدن نوري را داريم که پشت در است، دوست داريم اين نور به ميان اتاق، به پيش روي همه بيايد.
اولين شاعر جهان بايد بسيار رنج برده باشد، آن گاه که تير و کمانش را کنار گذاشت و کوشيد براي يارانش آن چه را که به هنگام غروب خورشيد احساس کرده، توصيف کند و کاملا محتمل است که اين ياران، آن چه را که گفته است، به سخره گرفته باشند. ليک او باز چنين مي کند، چون هنر راستين مي خواهد هنرمند در آشکاري اش بکوشد. هيچ کس نمي تواند به تنهايي از زيبايي اي که درک مي کند، لذت ببرد.
هميشه فکر مي کردم اگر کسي ما را درک کند، اين ادراک منجر به بردگي ما خواهد شد، بايد به بهاي درک شدنمان، هر چيزي را بپذيريم. با اين وجود، ادراک تو، صلح و آزادي اي ژرف تر از آن چه تا کنون تجربه کرده ام به من بخشيده.
در آن دو ساعت ملاقات ما با هم، تو نقطه اي تاريک را در قلب من کشف کردي، از سينه ام بيرون کشيدي، لمسش کردي و براي هميشه ناپديد شد و زنجيرهايي که مرا به بند مي کشيدند، شکسته شدند
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 7:56 بقلم: یگانه
|