|
یه روز یه باغبونی یه مرد آسمونی نهالی کاشت میونه باغچهء مهربونی می گفت سفر که رفتم یه روزو روزگاری این بوته یاس من می مونه یادگاری هرروز غروب عطر یاس تو کوچه ها می پیچید میون کوچه باغا بوی خدا می پیچید اونایی که نداشتند ازخوبی ها نشونه دیدن که خوبی یاس باعث زشتی شونه عابرای بی احساس پا گذاشتن روی یاس ساقه هاشو شکستن آدمای ناسپاس یاس جون برگ مون تکیه زدش به دیوار خواست بزنه جوونه اما سر اومد بهار یه باغبون دیگه شبونه یاس و برداشت پنهون زنامحرما توباغ دیگه ای کاشت هزار ساله کوچه ها پر می شه از عطر یاس اما مکان اون گل مونده هنوز ناشناس + نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386 13:8 بقلم: یگانه |
|