|
سلام...خسته شدم به خدا....از این درس های لعنتی...دیروز معلم داشتم...چون درس نخونده بودم اعصابش خرد شد...اخه اینم درسه؟شیمی ...اخه چرا نمیفهمن نمیتونم درس بخونم...بابا به خدا کلی فکر تو سرمه...چه جوری از توی این فکرها بیام بیرون؟...سر درد عجیبی دارم...دلهوره امتحانات رهام نمیکنه...اما نمیتونم بخونم اینو به کی بگم خداااا.....هر کی ندونه تو که میدونی.....دیروز دوستم دلارا اومد پیشم...فقط برای چند لحظه توی بغلش اروم گرفتم منو اون دوستای جون جونیم....کاش کسی جدامون نکنه....مثه منو تبسم.....بی معرفتا یادی از ما نمیکنن.....خدایا دلخوشیم به این روزاست....زندگی برام معنی ندارن....اگه کارنامه بدن وضع بد تر میشه....واسه خلوص نیت باهات لحظه شماری میکنم خدای خوبم....منو ببخش واسه همه کارهام.... پ.ن:فقط التماس دعا.....همین....
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 9:12 بقلم: یگانه |
|