|
خدای مهربونم کجایی؟...دلم واسه صدات بد جور تنگ شده....اون موقع ها برام لالایی میخوندی ....واسه یگانه کوچولوت....منم اینهمه غرق گناه نبودم.....فکر اون روزا دیوونم میکنه....کاش من هنوزم ۵ سالم بود و واسه مامان بابم همونقدر عزیز....همش تقصیر منه....با این همه گناه خودمو از خدا دور کردم....بابای مهربونم از صبح تا شب کار میکنه....اون فقط از من یه چیز میخواد....درس بخونم....اما من همه چیو خراب کردم....من میخوام جواب زحمت هاشو بدم...اما حیف...من دختر خوبی نبودم.....مامان گلم...هر چند بعضی موقع ها بد جور ادمو دق میده و من براش مهم نیستم اما به خدا من دوستت دارم مامانی گلم.....من میخوام دختر خوبی باشم....اما این فکر های لعنتی چی؟....خدایا خودت میدونه پای هر پستی چه اشکا که نریختم.....پس خودت کمکم کن.....قسمت میدم....کمکم کن..... پ.ن۱:مامانی....بابایی....خواهر کوچولوم کیمیا....همتون رو دوست دارم....خیلی...... ۲:ممنون از دوستای با مرامی که کلبه منو با نظر هاشون سوق میدن..... ۳:این درس ها هم ادمو ول نمیکنن....امروز هندسه داشتم....ای بد ندادم.... ۴:برام دعا کن.....پای نمازاتون مارو یادتون نره....... ۵:تو را برای وفای تو دوست دارم.....وگرنه دلبر پیمانه شکن فراوان است.....
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 9:54 بقلم: یگانه |
|