|
دوباره سلام.....یادتونه ازتون خداحافظی کردم؟؟؟؟...چقدر هم تلخ بود......به خاطر کسی که براش احترام قایل بودم؟؟؟؟......حالا قراره دوباره برگردم.......چون اون یه نفر داره واسه همیشه منو ترک میکنه.......خیلی گریه کردم......گریه که کار شبونه امه......کار همیشه.......بدنم سسته......کارم به بیمارستان نکشه خیلیه......سر درد امونمو بریده....از صبح تا حالا ۳بار تیغو رو رگهام گذاشتم.....اما یه حسی وجودشو ازم گرفته.......لازم بشه میزنمش.......خودمو یه روانی میپندارم......یه روانی......خود زنی.....گریه......دیوونه بازی؟؟؟؟.......حوصله ندارم.....هر چی بد بختیه مال منه....چرا؟؟؟؟؟؟؟؟ + نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 17:32 بقلم: یگانه |
|