|
نمیدونم بعد این چند وقت چی بنویسم........همش گفتم از بد بختیو بیچارگیم........اینقدر دیشب توی دل مامانم زار زدم........که دیگه چشمام وا نمیشد........مامان هم مونده بود......گفتم:مامان من چرا اینقدر بد بختم؟؟؟؟؟؟؟گفت بد بخت شیطونه!!!!.....چته یگانه.......؟؟؟.......طوری شده؟؟؟؟....دختر دلم هزار راه رفت........غافل از اینکه من نباید با یه کسی حرف میزدم که زدم.........بیخیال.......اصلا نمیخوام بهش فکر کنم.......اما دیشب برام یه حس عجیب داشت........بعد از مدت ها توی بغل مامانم اروم گرفتم.......گفتم :مامان واسم دعا کن.......تو رو خدا........تنها دعای تو میتونه منو از توی این منجلاب نجات بده........بعدشم تصمیم گرفتم.......برم سمت اون.........سمت اون بالایی.......همه چیزو از اون بخوام.........دیگه کمتر گناه کنم..........خدایا کمکم کن......... پ.ن۱:فقط بلدی شعار بدی.......درستو بخون.........دیگه برام مهم نیستی.......... ۲:داداشی......چرا ناراحتی ازم؟؟؟؟؟....مثه همیشه منتظرم.......و مثه همیشه دوستت دارم........ ۳:نوشین جون......مرسی از کمک هات........ممنون از ارامشت....از حرفات........ ۴:پس فردا تولدمه....هوراااااا.................... ۵:التماس دعا........ + نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 20:50 بقلم: یگانه |
|