|
داره بارون میاد....اونم چه بارونی.....ازاون بارون قشنگا که مخ بچه هارو خردم تا بیاد.....اما بر خلاف انتظارم اصلا حوصله ندارم.....سرم بدجور درد میکنه......دلم هم تنگیده......خیلی....واسه تو...واسه وجودت.....واسه با تو بودن......واسه حرف زدن باهات......واسه اخمات.....ووو......حیف که ته دلم بدجور جدایی رو خبر میده......اما فقط امیدم به اینه که اشتباه کنم.......حس خوبی نیست......دوباره توی خونه ام و همش اعصاب خوردی.....تو هم مثه همیشه نیستی.....نیستی که امید بدی.....نیستی که بگی دوستم داری.....نیستی که بگی همه چی درست میشه......نمیدونم چرا حرفای دلمو مینویسم.....۵شنبه وقتی وجودت کنارم بود...دستت تو دستام....میترسیدم یکی دستاتو ازم بگیره.....یکی بهم بگه عشقت رفت!!!..مثه همه.......نه....نمیخوام بهش فکر کنم.....این روزا بدجور درگیرم.....یه بچه ها رو تا میخورد کتک زدم......پررو بازی در اورد......بریم پینوشت؟....!! ۱:با بچه ها رفتیم سینما....فیلم دعوت....ابرو حیثتمون رفت....کاش نرفته بودیم...... ۲:دیروزم که عقد پسر عمه ام بود.....ته جواد بازی......یه سوتیم دادم که نگو..... ۳:عمه ام دیروز تنها کسی بود که حال داد.....دمش گرم...... ۴:انتظار خیلی بده.....منتظرم عزیز دلم که باز اسم قشنگت رو گوشیم نقش ببنده...... ۵:التماس دعا بچه ها.......بای............ + نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387 17:34 بقلم: یگانه |
|