|
نمیدونم از زندگی چی میخوام.....چرا زندگیم اینجور میگذره.....فقط امیدوارم اخرین پستمو بخونیش.....اره تموم زندگیم....من همه چیو تموم کردم.....واسه همیشه.....اینبار خودم با دستام با حرفام تموم کردم.....نمیخواستم بری....برام عزیز بودی.....اما مجبور شدم....خودتم جای من بودی همین کارو میکردی.....بهم گفتی پام بمون...گفتم نه.......اما میدونم بدون تو هم واسم سخته.....تصمیم گرفتم دوره عاشقیو هرچی پسره خط بکشم......نه مثه قبل....اینبار مردونه......میخوام پات بمونم.....میخوام بگم هنوزم واسم عزیزی.....هنوزم چشم انتظارتم.....بعد اون تلفن ناتمام.....یادته گفتی یگانه؟میای بریم؟....کاش حالا این سوالو میکردی.....هنوزم دیر نیست....هرچند شاید واسه تو دیر باشه.....وجودت....ارامشت....امیدت.....دیگه نیست؟هست؟........کاش فقط یه بار فرصت حرف زدن داشتم......منتظرم......
من واسه همیشه رفتم....دوستان از این وبلاگ......اخرین بارمه...........برام دعا کنید....واسه عزیزم هم همینطور ............امیدوارم خاطرات خوبی داشته باشین........من فقط با عشقم برمیگردم.....زندگیم بی تو سرابه........ تورو میسپرم به دست.....اونی که همیشه تنهاست.....تا دلم نمرده برگرد....اخه بیتوخیلی تنهاست..... میدونم رو حرفم حرف نمیزنی.....من کاری با کسی ندارم.....منتظر خودتم.....زیاد چشم انتظارم نذار.....میدونم میای.........................دوباره اسم قشنگت رو گوشیم......... التماس دعا......بای............. + نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 11:49 بقلم: یگانه |
|